تبلیغات
شیمیدان - ایمان
یکشنبه 25 بهمن 1388

ایمان

   نوشته شده توسط: مریناز    


ایمان

مرد جوانی مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میكرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!




امروز فردای دیروزه.؟!


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر